محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2382
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عايشه مىخواست باز گردد اما عبد الله بن زبير پيش وى آمد و گفت : « كسى كه گفته اينجا حوأب است دروغ گفته » و چندان بگفت تا عايشه روان شد . گويد : وقتى به بصره رسيدند عثمان بن حنيف كه عامل آنجا بود گفت : « سبب مخالفت شما با على چيست ؟ » گفتند : « او كه چنين و چنان كرده براى خلافت شايسته تر از ما نيست » عثمان گفت : « على مرا به اينجا گماشته ، نامه مىنويسم و به او خبر مىدهم كه به چه كار آمدهايد و با كسان نماز مىكنم تا نامهء او بيايد » گويد : آنها موافقت كردند و او نامه نوشت ، اما دو روز نگذشت كه بر او تاختند و در زابوقه نزديك مدينة الرزق با عثمان بجنگيدند و غلبه يافتند و او را بگرفتند ، مىخواستند بكشندش اما از خشم انصاريان بيم كردند و به مو و تن وى آسيب زدند ، آنگاه طلحه و زبير ميان مردم بصره به سخن ايستادند و گفتند : « اى مردم بصره گناه را توبه بايد ، ما مىخواستيم رفتار امير مؤمنان عثمان ديگر شود ، كشتن او را نمىخواستيم اما سفيهان بر خردمندان غلبه يافتند و او را كشتند » مردم به طلحه گفتند : « اى ابو محمد ! نامه هاى تو كه به ما مىرسيد جز اين بود . » زبير گفت : « دربارهء وى نامه اى از من پيش شما آمد ؟ » آنگاه از كشته شدن عثمان و رفتارى كه با وى شده بود سخن آورد و از على خرده گرفت . گويد : يكى از مردم عبد القيس برخاست و گفت : « اى مرد خاموش باش تا ما سخن كنيم » عبد الله بن زبير گفت : « ترا با سخن كردن چكار ؟ » مرد عبدى گفت : « اى گروه مهاجران ! شما نخستين كسانى بودهايد كه دعوت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را پذيرفتهايد ، و اين فضيلت شما بود ، مردم نيز همانند شما به اسلام روى آوردند ، وقتى پيمبر خدا در گذشت با يكى از خودتان بيعت كرديد